Wait please... |
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
درباره ...
|
.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
"گاهی.....دلم برای تو هم تنگ میشود" ( ((.......حرف.......)) )
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود......ودرون خلوت تنهائیم به دنبال کسی میگردم که شاید تو بناممش اینجا هوا سخت گرفته است و "من گاهی .........دلم برای تو هم تنگ میشود"
اینقدر خجا لتم داد که دیگه با اینهمه کارای رنگارنگ و سختی دسترسی به اینتر نت
نتونستم نیام و اپ کنم.........خوشکل بود میومدم و نظرات و میخوندم ولی باور کنید
دلم تنگ شده بود ........قول نمی دم زیاد بیام ولی حتما از کوچکترین فرصتام
استفاده میکنم و میام..........ولی مطمئنا یادم نمیره چه دوستائی دارم دوستائی
مثل آنارکالی که..................
نوشته شده توسط
کسیکه موهایش از درد به خود پیچیده است در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت
10:19 بعد از ظهر
حرفی بعد از مدت ها ( ((.......حرف.......)) )
سلام به همه دوستانی که این چند وقته به ما لطف داشتند و به ما سر زدن اما ما به دلیل بعضی مشاغل نتونستیم بیایم و آپ کنیم ، که از این بابت شرمنده . ![]()
اولا دلیل اینکه کسی نمیتونست بیاد این بود که درگیر مساله نمایش بود و جشنواره و یه سری مشغله داشت که باعث شده بود از نظر روحی هم خسته شده باشه و نیاز به استراحت داشت .
منم که چی بگم مشغله کاری ریخته بود سرم و کلی کار عقب افتاده داشتم البته به همون دلیلی که تو پست قبلی گفته بودم چون امسال شده بودم مارکوپولو کلی از زندگی عقب افتاده بودم که خدا رو شکر تونستم جبران مافات کنم و کارهام رو راست و ریس کنم و عقب افتادگی رو جبران .
اگه خدا کنه تقریبا درگیری هامون تمام شده و از این به بعد زود به زود میایم و آپ میکنیم ، ضمنا قول میدیم به همه شما دوستان که به ما تو این چند وقته لطف داشتن و ما رو فراموش نکردن و به ما سر زدن حتما سر بزنیم و از شرمنده گی شون در بیایم .
با آرزوی موفقیت برای همه شما دوستان و همراهان خوب و همیشگی امیدوارم که همیشه شاد باشید.
نوشته شده توسط
سلام ای سرزمین آریایی در
سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت
7:14 بعد از ظهر
درد دل ( ((.......حرف.......)) )
اولا سلام به همگی شما دوستان عزیز .
ثانیا امیدوارم که همگی شما خوب و خوش و خرم باشید .
همونطور که خبر داشتید منو کسی رفته بودیم مسافرت . اونم کجا ؟ مشهد .
من دقیقا شب نیمه شعبان پیش امام رضا بودم و برای همه دوستانم دعا کردم . امیدوارم که یه روز قسمت خود شما بشه که تو اون شب عزیز پیش آقا باشید و خودتون مرادتون رو از آقا بگیرید . این سفر با همه سختی ها و مشکلاتی که داشت خوش گذشت اونم به این دلیل که با دوستام بودم . اما متاسفانه یکی از دوستان عزیزم رو که مشهدی بود و خیلی دوست داشتم ببینمش رو بنا به یه سری دلایلی نشد ببینم و از سعادت دیدار اون دوستم محروم شدم .
حقیقتا من اولش قرار نبود که برم اما امام رضا منو بعد از ۲۶ سال بود که میطلبید و نمیشد که نرفت .
من که امسال بین دوستام به مارکوپولو ملقب شدم اونم به این دلیل که از ۳ ماه تابستون ۵/۲ ماهش رو مسافرت بودم و تقریبا بیشتر جاهای ایران رو گشتم .
نمیدونم چرا از این سفر که برگشتم خیلی بی حوصله و کم طاقت شدم و البته منظورم این نیست که من آدم پر حوصله و با طاقتیم اما حالا درصدش بیشتر شده و باید بی حالی رو هم به اینا اضافه کرد . اصلا نوشتن این مطالب و گذاشتن این پست دقیقا تو همین حس و حال به من دست داد و همین حالا هم که دارم این مطالب رو مینویسم یه حس خاصی دارم که نمیدونم چیه و چه جوری میشه ازش فرار کرد اما به این جمله معتقدم که ( این نیز میگذرد .......... و چون میگذرد غمی نیست ) .
نیمه شعبان سال گذشته هم جاتون خالی امام زاده صالح و امام زاده عبداله تهران رفته بودم که اتفاقا اون شب هم خیلی خوش گذشت .
دوستان شرمنده میدونم که خیل پر حرفی کردم به همین دلیل هم با اینکه حرف برا زدن و درد دل زیاد بود صحبت رو کم میکنم و خدا حافظی میکنم . برای همه شما دوستان عزیز روزهای خوبی رو آرزو میکنم .
نوشته شده توسط
سلام ای سرزمین آریایی در
شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت
1:21 قبل از ظهر
آقا حتما بخونید ( ((.......حرف.......)) )
سلام
یه روز بر میکردم ولی حالا دارم میرم مسافرت.اینبار میرم مشهد..........یه جورائی غریبم اونجا..........مگه اینکه دوستان مشهدی محبت کنن و تحویلمون بگیرن.آقا نترسید نمی خوام رو سرتون خراب شم............فقط میگم یه نفر باشه یه سلامی بکنیم بهش و احساس کنم یه نفر هست که زیر اون آسمونی که دارم نفس میکشم باهام نفس بکشه .......من شنبه ساعت 9 شب راهیم
حالا یه خبر جالب
............................................................................................................................
نه نیازی به امید است و نه نیازی به نومیدی.
زندگی کن اینجا و همین لحظه.
زندگی سراسر بهجت است.
همین جا نعمت می بارد و تو به جای دیگری نظر داری!
.............................................................................................................
هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی ، انگار
بی محاباتر از همیشه لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه
ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی . با این همه هنوز
هم به تقدس یک حس تند عاشقانه ،
مثل همیشه دوستت دارم .
اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم !
وقتی توعاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم ؟؟؟!!!
.............................................................................................................................
این تو و فقط تویی که در نهایت
مسئول آن چیزی هستی که برایت پیش می آید.
این را به خاطر داشته باش.
این کلید اصلی ست.
اگر ناشادی, مسئول تویی.
اگر درست زندگی نمی کنی,مسئول تویی.
اگر سردرگمی, مسئول تویی.
آری بار مسئولیت تمام و کمال بر شانه های توست
نوشته شده توسط
کسیکه موهایش از درد به خود پیچیده است در
پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت
7:33 بعد از ظهر
صدا ( ((.......شعر.......)) )
ومن
به دست باد سپرده مرا
ودر تلاطم لحظه های پروازم
سکوت کن
که زوزه های باد
سرود شادمان آه من است.
نوشته شده توسط
کسیکه موهایش از درد به خود پیچیده است در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت
10:1 بعد از ظهر
خطا کرده انسان !!! ( ((.......حرف.......)) )
میوه بر شاخه شدم
سنگ پاره بر کف کودک
طلسم معجزتی مگر نجات دهد از خویشتنم
چون آنکه دست تطاول به سوی خویش گشاده منم.
روز ازل که انسان دیده برجهان گشود به چه اندیشید؟
آیا میدانید؟
آری او به چگونگی بازگشت می اندیشید . بازگشت به خانه یی که
دیر زمانی در آن زیسته بود.
و از آن پس قرار شد که همه ما"من وشما" به بازگشت بیاندیشیم.
بازگشت به لحظه قبل از خطا
بازگشت به دیروز
بازگشت به معصومییت از دست رفته کودکی
بازگشت به یک لحظه قبل از چیدن سیب.
حتی زمانی که به آینده نگاه میکنیم هم چنان مقصد بازگشت به گذشته است.
حال در دنیایی که هدفش در پشت سر است جلو رفتن را چه معنی کنیم؟
نوشته شده توسط
صفحه سفید در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت
7:20 قبل از ظهر
معرفی ( )
مرد ماهیگیر که از طوفان سهمگین دریا رسته بود بر تخته سنگی نشست و
اندیشید:من اندیشه آن مرد حیرت زده ام .من صفحه سفید هستم.
ومیدانم که حیرت اندیشه نیست ..حیرت صفحه سفید است
و میدانم که انسان در برابر فاجعه و زیبایی جز حیرت زده شدن
کار دیگری نمیتواند بکند.
بله من حیرت انسانم آن دم که به صفحه سفید نگاه میکند و حیرت زده از خویش
میپرسد ...این اندیشه ناب از درون من جوشیده است؟
نوشته شده توسط
صفحه سفید در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت
6:57 قبل از ظهر
مطالب پیشین
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by inja-1bamdad |